|
تولد جانی جونم مبارک**************************************************
************************************************************** ****************************************************** *********************************************** ***************************************** ****************************** **************** ****** *** * امروز تولد ۴۵ سالگی جانی دپه
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت توسط ترنم
|
سلام عزیزان میدونم خیلی دیر کردم اما به جاش دست پر اومدم . تو این پست چند جمله ی قشنگ دارم اما تو بعدی...
آرزوهاتو يه جا يادداشت كن و همشون رو يكي يكي از خدا بخواه . خدا يادش نميره ، ولي تو يادت ميره كه چيزي كه امروز داري ، آرزوي ديروزت بود از اداره هواشناسي مزاحمتون ميشم ، ميخواستم ببينم اگه يكي دلش هواي شمارو كرده باشه چي كار بايد بكنه ؟
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت توسط ترنم
|
سلام گلهاس قشنگم حالتون خوبه ؟ من که عاليم
چه خبر انگار ديگه کسي به من سر نميزنه. آخه سه چهار تا نظر بيشتر ندارم عيب نداره من براي همون چند نفر مي نويسم ميدونيد اين چند روزه سرم خيلي شلوغ بود . از يه طرف درسهام و کلاس زبان از طرف ديگه تمرين هاي واليبال. من عضو تيم مدرسه هستم و مجبورم براي تمرين ها در مدرسه بمونم . سخته اما ميگذره ... ديروز که اومدم خونه ديدم تبسم (خواهر کوچولوم ) خونه نيست از مامانم پرسيدم : او کجاست ؟ گفت خونه ي خاله مرجان. پرسیدم چطوری رفته اونجا ؟ گفت از خرید بر می گشته یه سر به اینجا زد . تبسم هم بهونه ی آلما (دختر خالم ) رو گرفت و دنبالش رفت . آلما و تبسم تقریبا هم سن هستن هردوشون 5 ساله. گفتم کی میاریمش ؟گفت بعد از ظهر میریم خونشون (آخه من کتاب تست فیزیکمو داده بودم به آرمان (پسر خالم)ولی واسه ی فردا لازمش داشتم ). فکر کنم شانس آوردم که تبسم رفته بود اونجا وگرنه حالاحالاها نه از آرمان خبری بود و نه از کتاب فیزیک...! خلاصه بعد از ظهر وقتی بابا اومد رفتیم اونجا . آوا (دختر خالم ) ساعت 8 رسید خونشون . برای تحقیق های مدرسه رفته بود کتابخانه . آرمان چند تا سوال رو مشکل داشت ازم پرسید براش توضیح دادم . بعد از شام هم بحث رفت سر مسائل سیاسی ! مثل همیشه من و آرمان به هم نگاه کردیم و رفتیم تو اتاق .نمیدونم چرا ولی همیشه آخر ، بحث باید بره تو سیاست . تو اتاق آرمان برام در باره ی مدرسشون میگفت . میگفت یکی از هم کلاسی هاش داشته ادای یه معلمو در می آورده که یکدفعه معلم میاد تو . او حواسش به کلی پرت بوده . بچه ها هم که بهش گفتن به عنوان شوخی گرفته و به کارش ادامه داده . بعد معلم اومده و خیلی آروم دستشو گذاشته روی شونه اش . اون لحظه که معلم رو دیده چقدر قیافش دیدنی بوده . مثل اینکه می خواستن اخراجش کنن . اما با کلی خواهش و تمنا این کارو نکردن .به نظر من که حقش بود اخراج بشه بعد از گذشت 1 ساعت که ما اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت مامانم اومد تو اتاق و گفت می خوایم بریم . خلاصه ما ساعت 11 زحمتو کم کردیم و اومدیم خونه . اونقدر خسته بودم که با لباسام خوابیدم . امروز هم که قرار بود برای تمرین والیبال در مدرسه بمونیم .اما کنسل شد. (خداروشکر) . سه شنبه اولین مسابقمونه ... برام دعاکنید عزیزم به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت توسط ترنم
|
سلام گلهاي من خووووووووووووووووووووووبيد ؟ببخشيد که فقط جمعه ها آپ مي کنم بجاش امروز دست پر اومدم
تا بعد ...
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت توسط ترنم
|
سلام گل های من این جمله های زیبارو براتون آوردم .آپ گلها یادتونه ؟ اصلا برام نظر نزاشتید بخدا حیف بود حتما یه نگاه بهش بندازید
دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
نظر یادتون نره
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت توسط ترنم
|
سلام یه سلام خیلی خوشبو و خوشگل به همه ی گلهایی که به من سر می زنن
امروز براتون چندتا عکس از گل های خوشگل آوردم ! اما ایندفعه از نو گیاه !! اینارو ببینید . اگه نظر ندید ناراحت می شما ... چند تا عکس دیگه هم هست که اگه نبینی از دستت رفته با تشکر از * www.sylph.com *
ادامه مطلب...
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت توسط ترنم
|
سلام گلهای من خوبید؟ اول از همه ... " اغما " رو دیدین خیـــــــلی خوب تموم شد نه؟ اصلا سر هم بندی نشده بود خیلی قشنگ تموم شد . حامد کمیلی عزیزم هم که عالی بود یکی از زیباترین نقش هاشو بازی کرده بود .دلم نمی خواست تموم بشه .
تو یه روزنامه نوشته شده بود " حالا که سریال تموم شده اگه حامد کمیلی رو در خیابان دیدید او را با سنگ نزنید چون او هیچ ارتباطی با شیطان ندارد " اما اگه من ایشون رو تو خیابون ببینم نه تنها این کارو نمی کنم بلکه هـــــــزار بار از ایشون به خاطر نقش آفرینی های شگفت انگیزشون تشکر میکنم . راستی می دونید چرا آخرین قسمت سریال افتاد برای امشب ؟ دکتر پژوهان (امین تارخ)به خاطر بیخوابی هایی که برای ضبط سریال کشیده بود حالشون بهم خورده . حالا که سریال تموم شده از همین جا یه خسته نباشید به همه ی گروه میگم و ازشون تشکر می کنم که برای کارشون اینقدر وقت می ذارن و بی خوابی میکشن . امیدوارم سال دیگه ساخت سریال های ماه رمضان رو زودتر شروع کنن تا گروه به مشکل بر نخوره اینم یه عکس خیلی قشنگ از دومین گل نظر یادتون نره
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت توسط ترنم
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
پیوندها
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
This free script provided by
Amir Ali
